|
یا باری تعالی
سلام دوستان این بار اقرار می کنم که خلف وعده نمودم.البته بیماری دخترم ومسافرت وتصادف والقصه این شد که حتی از سر زدن به وبلاگ هم معذور باشم. درپست قبلی ماجرا به این جا رسید که سید باب به زندان ماکو گرفتار شدودراین ایام تعرض وکشتاری به رهبری قرة العین وحسینعلی بهاء ومیرزاصالح معروف به ملاعبدالله اتفاق افتاد.به همین خاطر است که بهتر دیدم ابتداءتوضیحی مختصر راجع به این اشخاص بدهم تا درهنگام مقتضی بیشتر درشناخت ایشان اهتمام شود. قرةالعین کیست؟ودرکجای این ماجرا قرار دارد؟ دراین جا لازم است که باز به شیخ احمد احسائی برگردیم.شیخ احمد هنگامی که به ایران آمد وبه تعدادی ازشهرهای ایران سری زدوبه عراق رفت وسرانجام به مدینه رفت ودرگذشت،شیخ ضمن مسافرتش به قزوین باملا محمد تقی قزوینی که بعدها به شهید ثالث مشهور شد بر خورد ومجلس بحثی با هم داشتند،درحین بحث برای مرحوم شهید ثالث مشخص شد که عقائد شیخ احمد با اسلام سازگار نیست.واو را تکفیر کرد تا مردم به حلقه فریب وی درنیایند،بعدها علمای شیعه سیدرشتی رانیز تکفیر کردند. پس ازشیخ وسید شاگردان ایشان وازجماه باب هم گرفتار این تکفیر شدند. شهید ثالث(ملامحمدتقی) دو برادر دیگرداشت به نامهای ((ملاصالح قزوینی)) و ((ملامحمدعلی برقانی)).اولی راجع به شیخیه ساکت بود ودومی از شیخیه دفاع می کرد. ملا صالح دختری ماهروی وجذاب داشت به نام((زرین تاج)) که بعدها به((قرةالعین)) و ((طاهره)) مشهورشد(۱)این دختر درخانه پدری اندکی ازعلوم وفنون آموخته وبسیاربیان رسائی داشت. زرین تاج به عقد پسرعمویش یعنی فرزند شهید ثالث ((ملامحمد)) درآمدودراثر تبلیغات ((میرزاجواد ولیانی)) وعمویش ((ملا محمدعلی ))در مسلک مریدان شیخ احمد وسیدکاظم درآمد وشوهر وفرزندان راواگذاشت وبه عتبات سفر نمود تادرمجلس درس سید کاظم رشتی حاضر شود. وی تازمان درگذشت سید کاظم درآنجا ماند وپس از فوت سید رشتی باکمک همسر او،مجلسی ترتیب داد درطرح و نگرش شیخیه،که البته به آراء ونظر خود سخن می راند ودرمجلس روبند ازرخسار خوروش وخال دلکش برمی گرفت(۲)وباچهرای سیمین ولبخندی نمکین به تدریس می پرداختومباحث دشوار را باقصائد دلربا می آمیخت لذا برخی از شیخیان به سرسپردند مانند ((سیدمحمدگلپایگانی))که جوانی رعنا ودارای وجاهت وجمال بود وزرین تاج اورا لقب ((فتی الملیح))داد(۳)،میرزاصالح شیرازی نیز یکی ازمریدان سینه چاک بود که ایشان را(( قرتیه )) می خواندند.(۴) زرین تاج ویارانش باشنیدن بابیت میرزا علی محمد به اوگرویدند وبا اوپس ازچند سال به ایران آمدندوبه قزوین رفتند. دراین زمان شهید ثالث وفرزندش (همسرزرین تاج)به سختی با شیخیه وبابیت مخالفت می کردند.زرین تاج پس از ورود به قزوین فرمان داد تا همۀ بابیان به جز اندکی انگشت شمار از قزوین خارج شوند.واعلام کرد آشوب وفتنه ای در راه است.این مطلب درکتاب(( کشف الغطاء )) صفحات ۱۰۶ و۱۰۷ وظهورالحق صفحۀ ۳۲۴ وکواکب جلد یک صفحۀ ۱۲۰ آمده است . دوهفته پس ازاین دستور ،طبق تاریخ نبیل صفحۀ ۲۶۹درسپیده دمی که ملامحمد تقی درمسجد مشغول عبادت بودمیرزا صالح باهمکاری پنهانی دیگران به بالین وی درآمد وهنگامی که سر ازسجده برداشت با ضربه نیزه وخنجر ازپای درآمد. وپس ازشهادت آن عالم ربانی گریخت. قاتل ومحرکین به این امر شنیع دستگیر و علیرغم گذشت وبخشش شهید صالح حکومت وقت به جهت افکار عمومی آنهاراروانه تهران کرد وقرةالعین رادرقزوین تحت نظر قرار داد. اینجا نقش آفرینی حسینعلی بصورت مؤثر آغاز شد.اوبا آشنائی هایی که بارده های بالا داشت وانعام ورشوه هایی که به زندان بانان داد زمینه فرار آنان را فراهم کرد،میرزا صالح راکه فرار دادند کلانتر تهران متوجه شد حسینعلی را نیز به اتهام دخالت وشراکت دراین جنایت دستگیر وروانه زندان کرد(۵)اماآشنایان او همچون آقاخان نوری وبرادرش جعفرقلی خان وساطت کردهآزادش ساختند(۶)،دخالت بابیان واین حضرات اینقدر دراین مقوله قتل، آشکار وهویدااست که مورخان بهائی نتوانسته اند منکر آن شوند. فاضل مازندرانی درصفحۀ ۳۸۹ تاریخش ضمن معرفی اماکن قزوین می نویسد:((ومسجدحاجی که درآنجا به دست بابیه کشته شد)). بعدازاین که حسینعلی قرةالعین رااز قزوین فراری داد،قرةالعین پس ازفرار ازقزوین یکسره به تهران آمد و وارد خانه میرزا حسینعلی شد(۷)وازاین جا بین آنها ارادتی تام حاصل شد(۸)البته در اینجا ارادات بین ایشان آشکار است ولی آنچه درپنهان بود ونیامده درآینده خواهم گفت. اما دراین ایام علی محمد درماکوزندانی بود وطبق آثارش همچنان ادعای بابیت داشته است وخودرابنده ومطیع حضرت حجت (ع)می خوانده است.اگرچه روز به روز برای خود ومریدانش درجات عالیتر ورفیع تری قائل می شد. البته نشان صحت این ادعا این است که: درصفحات۱۳ الی۱۶ ازکتاب ظهورالحق بخشی ازرساله ای ازسیدباب چنین نقل شده است که درماکو درتاریخ جمادی الاولی سال۱۲۶۳ نوشته،((درصفحۀ ۱۴))،: ((حیث اشار الحجة(ع)فی دعائه فی شهر رجب المرجب وبمقاماتک التی ...))(۹)؛ازاین عبارتبرمی آید که او فرزند امام عسگری را حجت خود می دانسته. همچنین بنا به نوشته ((شوقی)) در پاورقی صفحۀ۱۹۹((مطالع الانوار عربی))؛سید باب درآغاز سال ۱۲۶۴ازماکو نامه ای به محمد شاه نوشته که بخشی از آن را درهمینجا وهمچنین در صفحات ۵۸۱ -۵۸۵ جلد اول ((رحیق محتوم))آمده که شاهد گفتۀ ماست.که: ((خداراشاهد می گیرم به اینکه وحدانیت او و نبوت حبیب او و ولایت خلفای رسول او ظاهر نمی شود مگر به مرآت چهارم <رکن رابع>که پرتوی از سه مرآت قبلی است وخدا مرا از طینتی پاک آفرید وبه این مقام رسانید .... ومن تورا به این مطلب آشنا می کنم برای اینکه ازفرمانمولای بزرگوارت حضرت بقیةالله سرپیچی نکرده باشد.... به جان خودم اگر اطاعت فرمان حجةالله که روح من ودیگر موجودات فدایش باد واجب نبود هر آینه تورا به این گفتار آگاه نمی ساختم ... بنابر روایات نوری که در عصر موسی برکوه تابیدنور یکی ازشیعیان علی بود وبه خدا سوگندکه آن نور نور من بود)). آیا ازاین نوشته فوق چه چیزی درک می شود ؟مگر نه اینکه او خود را شیعۀ علی می دانسته ورکن رابع ومطیع مطلق حضرت حجت ارواحنا فداه.؟؟؟؟!!!!!!! وآنچه در اینده برایتان می آورم بیشتر باعث تعجب شما خواهد شد.!!! خوب سپاسگذارم از همراهیتان.وشاکرم ایزد منان که توان دوباره نوشتن به من داد خیلی زود بر می گردم منتظرم باشید.یاحق. ۱-قرن بدیع یکم صفحۀ۳۲۵ وقرن بدیع ۲ صفحۀ۳۷ چاپ اول ودوم. ۲-کشف الغطاءصفحۀ ۹۶ وکواکب جلد۱ صفحۀ۱۱۰ و۱۱۱ وتذکرۀشعرای بهائی جلد۳ صفحۀ۷۵. ۳-مطالع الانوار فارسی صفحۀ ۲۶۵. ۴-کواکب جلد ۱ صفحۀ۶۳و۶۴ ؛ظهورالحق صفحۀ۳۱۶؛کشف الغطاءصفحۀ۹۵. ۵-طبق نوشته(( تذکرة الوفاء ))نوشته عباس افندی صفحۀ۳۰۳ وتاریخ نبیل صفحۀ۲۷۱:میرزا صالح پس ازفرار درخانه رضا خان ترکمان پنهان شدوسپس با همدستی او به مازندران رفت ودرجریان نبرد طبرسی به سزای خود رسید. ۶-بهاء الله صفحۀ۳۱-۳۴ ؛تلخیص تاریخ نبیل صفحۀ۲۷۲-۲۷۳ وتذکرۀ شعرای بهائی جلد۳صفحۀ۹۱و۹۲. ۷-مطالع الانوار فارسی صفحۀ۲۸۲-۲۸۴ وتذکرةالوفاء صفحۀ۳۰۵و ۸-کواکب جلدیک صفحۀ۱۲۵. ۹-این دعا درضمن توقیعی ازناحیۀ حضرت حجة بن الحسن العسکری ارواحنا فداه به نائب دوم جناب محمد بن عثمان رسیه،ودرکتب ادعیه مانند مفاتیح الجنان نیز مندرج است.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 17:3  توسط امیرمرزبان
|
خدایا بحق عظمت بی انتهایت خدایامرا ازعشقت لبالب تادرانتظارش بسوزم وبگدازم.امین
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 20:30  توسط امیرمرزبان
|
ای خدا یاریم کن
خوب باز هم فرصتی دست داد تا درخدمتتان باشم وادامۀ ماجرای باب را در اصفهان با هم پی بگیریم.
باب وحاکم وقت اصفهان - داستان باب واقامت وی دراصفهان سؤالات بسیاری را درذهن ایجاد می کند که اغلب بدون جواب می ماند.!!!!!!!!!! آنچنان که در تواریخ بهائیان آمده :چون میرزا علی محمد درنیمۀ دوم سال۱۲۶۲ ترسان وگریزان عازم اصفهان شد(۱)دربین راه نامه ای به حاکم اصفهان ((منوچهر خان معتمد الدوله))ازمردم گرجستان روسیه واز عناصر متنفذ دربار قاجار،نوشت تاخانه ای برایش مهیاکند،منوچهر خان بادیدن نامه به سلطان العلماء امام جمعۀ اصفهان فرمان داد تا منزلش را برای سکونت وپذیرایی باب آماده نماید وبرادرش راتا بیرون دروازه به پیشباز بفرستد.(۲)به همین نکته توجه فرمائید .مگر نه اینکه سیدباب مطرود ۸ حکومت وتحت مراقبت بوده پس چه آشنایی وچگونه واز چه طریقی داشته است؟!! وچرا آنقدر نامه اش مورد لطف وحمایت حاکم وقت اصفهان قرار می گیرد!!چرا باید درخانه امام جمعه ساکن شود؟!چرا باید برادرش را به پیشباز بفرستد؟! مگر از غائله شیراز چقدر گذشته بود ؟کمتر ازیک سال،واین تشجیع حاکم وقت به چه خاطر بود؟!!شخصی طاغی وخاطی که خلاف مقدسات وعقاید اقدام نموده چرا باید تحت مراقبت وحمایت فرماندار باشد ؟!!!!!!!!!!!!به همۀ این موارد اضافه کنید فراری بودن ایشان را!!!!!!!!!!!!!!!!!!! البته گمانۀ اول این است که یا به حاکم وقت بطور مؤثر وتحکمی وواضح دستور حمایت واحترام داده شده است.!!!!!!! وگمانۀدوم این که با ایشان ارتباطی بسیار قوی داشته که باعث شده همۀ چیز از جمله موارد مطروحۀ فوق را نادیده بگیرد.! البته گمان اول منطقی تر است .تا بپنداریم کسی دنیا پرست راضی شده تمام آبروی سیاسی خود را روی دایر بریزد. ((شوقی))درکتاب((قرن بدیع))جلدیک صفحۀ ۱۱۰ (۳)می نویسد: ((معتمد شخصی نامسلمان وارمنی نسب بوده وسوابقی هم با سید باب نداشته )). اگر این سخن درست باشد تأئیدی است برنظر فوق،وبهائیت دراینجا جز بن بست تا بحال چیزی ارائه نداده است. از آنجائی که مطمئن هستم همۀشماعزیزان اوضاع سیاسی آن زمان را بخوبی می دانید.پاسخ به این سؤال چندان مشکل نمی نماید. شخصی ودستگاهی که می توانسته چنین سفارشی را بکند کیست؟ زیرا منوچهرخان اهل روسیه تزاری بوده وتعلقات فرهنگی ،دینی وی نزدیک وبلکه هماهنگ بوده .لذا سفارش دولت بهیه درمورد علی محمد به حاکم اصفهان شده است. (البته اضافه کنید به آن تمجید های رؤسای بهائی را ازدولت روسیه والقابی که به آن داده اند،که درآینده به آن خواهیم پرداخت.) گویندوارد برامام جمعه شد وشبی به خواست اوتفسیری بر سورۀ والعصر نوشت که مورد پسندمیزبان واقع شد،خبربه حاکم رسید اونیز با اشتیاق به دیدارش شتافت. (در آن تفسیر بیشتر ادعای بابیت شده تاتفسیر) گفته اند:((درمجلس تنی چند ازعلماءبودند منوچهر خان ازایشان تمنا کرد تانبوت حضرت رسول (ص)رااثبات کندوچون ازپاسخ فرو ماندند ......؟؟؟!! میرزا علی محمد رساله ای دراین باره نوشت به نام (( نبوت خاصه ))،معتمدالدوله تحت تأثیرواقع شد وبه دیانت اسلام گروید))(۴) وبه صدای بلند اعتراف نمود که تاآن زمان به دین اسلام ایمان قلبی نداشته است .این را تلخیص تاریخ نبیل صفحۀ ۱۹۳ آورده است. این قسمت ازتاریخ بسیار جالب است ونیز سؤال برانگیز.آقای منوچهرخان حاکم وقت که چنین اقراری می کند راست می گوید یا دروغ،اگر راست می گوید ومنافقانه وارد دستگاه حکومتی شده است که ۱-آمده تا به نفع دولت تزاری روسیه فعالیت وجاسوسی نماید.۲- ازکجا معلوم که اینبار هم مثل دفعۀ قبل ودروغ وازروی چاپلوسی اینکار رانکرده باشد چون برایش نفع دنیایی داشته است.چون همانگونه که می دانید.دربلاد اسلامی شخص غیر مسلمان درآن ایام نمی توانسته حاکم بشود.ونفع آن هم معلوم است انجام امور مورد رضایت روسیه!!!!!!!!! یعنی طبق دستور، اسباب بزرگ بینی ازناحیه عامه نسبت به سید باب ایجادشود. البته لازم به توضیح است که از منظر دین مبین اسلام غیر مسلمان نمی تواند بالا دست مسلمان قرار بگیرد.حتی شخص غیرمسلمانی وکیل مسلمانی باشد،نمی تواندمسلمانی را به دادگاه احضار نماید. از قرآن کریم:(( لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً )) ترجمه: ((خداوند قرار نداده است قانون تسلط کفار برمسلمانانرا)).(۵) البته اگر سؤال می کنید از فلسطین نیان وسایر بلاد اسلامی بدون شک باید قیام نمایند.لبنان را بنگرید.!!!!!!!! نباید مسلمان سلطه کافری را برخود بپذیرد.ایشان وظیفه قیام دارند وما ودیگر مسلمین وظیفه پشتیبانی. بدین منوال منوچهر خان علناًشروع به ترویج باب وبابیت نمود،تاآنجا که این امر بسیار برمردم اصفهان گران آمد.ازفرماندارشاکی وناراضی شکایت به محمد شاه قاجار بردند،محمد شاه دستور دادعلی محمدتحت الحفظ به تهران فرستاده شود،حاکم برای اغفال وبستن دهان مردم سید باب را همراه باگروهی به طرف تهران روانه کرد وشبانه ودرخفا به عمارت سرپوشیدۀ خود برگرداند. (۶) این هم از دلیل بعدی که چرا حاکم اصفهان اینقدر ملزم ومقید به حفظ سید باب بوده ؟؟؟!! آنهم به قیمت نادیده گرفتن دستور شاه .آیا مقامی که دستور به نقض فرمان شاه داده است وحاکم را تشجیع نموده است،می توانسته در قبال این تمرد اورا از ناملایمات حفظ کند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! این تازه اول ماجرا بود چون ارادت حاکم به همین جا ختم نشد!! وخدمات ارزنده تری صورت گرفت تا باب تشویق به ادامۀ مسیر شود واز داشتن پشتیبان خاطر جمع. بالاخره سید درقصرمخصوص حاکم موردپذیرائی واقع شد وبرای اینکه به او بدنگذرددوشیزه زیبائی به ازدواج او درآورد.(۷)(۸) هرشب نفراتی ازیار واغیار به عمارت سرپوشیده می آمدند وگفتارش رامی شنیدند وبه بابیت اوتبلیغ می شدند.(۹) اما منوچهر خان وعده هایی هم به باب می داد که جای تأمل دارد. - گاهی به او وعده می کرده چهل میلیون فرانک دارایی خود را دراختیارش بگذارد.(۱۰) زمانی وعده می داده که میرزا آقاسی را ازصدارت اندازد ومحمدشاه رابه پیروی ازآئین او وا دارد وخواهر شاه هم برایش خواستگاری کند وهزینۀ عروسی راهم خود متحمل شود،شاهان جهان رامطیع اوگرداندوعلماء وروحانیون دینی رااز روی زمین بردارد (۱۱)واگرشاه نپذیردبه زور متوسل شود وتادوسال می تواند بادولت قاجاربجنگد(۱۲) به نظر شماجالب نیست معتمدالدوله چنین وعده هایی بدهد مگر او کیست وچه قدرتی دارد؟؟!!اصلاًچرا می خواهد همۀ اموالش را به پای باب بریزد واینچنین سر سختانه از او حمایت کند ؟؟! فقط می توان تصور کرد این همه دلداری وشیر نمودن برای این است که دیگر سید باب به آن سرعت که در مسجد وکیل وا داد ،دسته گل به آب ندهد.!!!!!!!!!!!!! ولی یک نکته بسیار جالب وظریف،باب که تااینجا ادعایی بجز نیابت حضرت ولی عصر (ع) نداشته است وبه آئینی جز اسلام معتقد نبوده است.!!!! پس چرا باید علماء دینی از روی زمین برداشته شوند؟؟؟ مگر محمدشاه مسلمان نبوده؟که به آئین باب درآید؟چراقشونکشی؟چراعروسی باخواهرشاه؟ وهزاران اینچنین سؤالات بی جواب.!! اما اوضاع بدین منوال نماندوزمان پرده از حیله حاکم برانداخت. چند ماهی گذشت ومنوچهر خان درگذشت.بدین روی سکونت سیدباب درخانه حاکم بر ملاشد.!لذا به فرمان((میرزاآقاسی))،((گرگین خان))برادرزاده منوچهر خان نائب الحکومه،سیدباب را به سوی تهران گسیل نمود،درنزدیکی تهران (قریه کلین)فرمان دیگری به مأموران رسید که اورا به آذربایجان برده و در((قلعه ماکو)) زندان کننداین جریان دراواسط سال۱۲۶۳ اتفاق افتاد،کمتر از یک سال باب درماکو زندان بود ولی پیروانش با دادن رشوه به دیدن او می رفتند ونامه وپیغام رد وبدل می کردند.(۱۳) اما این قضیه را ما فقط کنار باب طی نمودیم که خیلی سر ماجرا ازدست نرود.لیکن در بیرون ازحریم باب کارگردان اصلی ماجرا وهواداران او به سرعت درحال تلاش برای تحکیم بابیّه بودند.پیروان باب رابابیّه گویند. درآینده وپستهای بعدی همین ایام را این بار از زاویۀ ایجاد وقایع زمان باب بررسی می کنیم . خوب این زمان نیز بگذشت وهنگام وداع آمد.یا علی ۱-کواکب جلد ۱صفحۀ۱۰۴ ۲-تلخیص تاریخ نبیل صفحۀ ۱۹۰ ۳-اصل این کتاب به زبان انگلیسی است توسط نصرالله مودت به فارسی ترجمه شده وباتصویب محفل ملی ایران توسط لجنۀ مربوطه درچهار جلد منتشرگردیده. ۴-قرن بدیع جلد۱ صفحۀ۱۱۰ ۵-سوره نساء آیه ۱۱۴ ۶-مطالع الانوار فارسی صفحۀ ۲۰۰ ۷-پاورقی صفحۀ ۱۰۴کتاب بهاءالله نوشتۀ محمد علی فیض که توسط مؤسسه مطبوعات امری منتشر شده وصفحۀ۱۰۵ بخش ۳ ظهور الحق ۸-همسراول باب درشیراز مانده بود واین دومین همسر اوست گویا بسیار جذاب بوده است زیرا سالیانی پس از مرگ نقطه اولی مریدانش دروصل او طمع بستند ۹-کواکب جلد۱ صفحۀ۵۷ ۱۰-قرن بدیع جلد۱ صفحۀ۱۱۴ ۱۱-مطالع الانوارفارسی صفحۀ ۲۰۱و۲۰۲ ومطالع الانوار عربی صفحۀ۱۶۷ ۱۲-کتاب ظهورالحق صفحۀ۹۳ ۱۳-تلخیص تاریخ نبیل صفحات۲۳۳و۲۳۴و۲۴۲وکشف الغطاءصفحۀ۱۹۱وکواکب جلد۱ صفحۀ ۹۰
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 0:19  توسط امیرمرزبان
|
خدا یا یاریم کن چون با نامت آغاز کرده ام ومی کنم
دوستان عزیزدر پست قبلی ذکر نمودم ادعای حج رفتن علی محمد باب وادعای بابیت اورا. طبق نقل کتب خودشان علی محمد درسال ۱۲۶۱ ازحجاز به بوشهر بازگشت وبه یکی ازمریدانش به نام ((ملا صادق خراسانی))نوشت که باید دراذان نماز جمعه این جمله رابگویند((اشهدان علیاً قبل نبیل باب بقیة الله))(۱) ملاصادق این عمل راانجام داد،این بدعت غوغائی به پا کرد ومردم خواستار تنبیه او شدند.حاکم شیراز((نظام الدوله حسین خان آجودان باشی))ملا صادق را دستگیر کرد اوگناه را به گردن سید باب انداخت وآثار اوچون سورة الملک راارائه دادو....... نظام الدوله،باب رااز بوشهر فرا خواند وآنطور که (( نبیل زرندی )) در تاریخ خود صفحات۱۳۷تا۱۴۱ آورده((نقطه اولی))را به شیراز آوردندودرمجلس باحضور امام جمعۀ شیرازمورد باز خواست قرار دادند،در آغاز بین سید باب ونظام الدوله گفتگوی تندی در گرفت به گونه ای که نظام الدوله دستورداد با یک سیلی جانانه از او پذیرائی کردند ولی امام جمعه واسطه شد وبالاخره دربارۀ ادعایش سؤال شدپاسخ داد:من نه وکیل قائم موعود هستم ونه واسطۀ بین امام غائب و مردم.امام جمعه گفت همین کافی است.!!!!!! مقرر شد سید باب روز جمعه به مسجد وکیل برود وبرای رفع تشویش اذهان عمومی و فروخفتن خشم آنها اقرار کند. روز جمعه شد،از هر جمعه دیگر شلوغ تر بود؛باب بالای منبر رفت و چنین ادعای خود را پس گرفت: ((لعنت خدا برکسی که مراوکیل امام غائب بداند،لعنت خدابرکسی که مرا باب امام بداند ..... لعنت خدابرکسی که مرامنکر امامت امیر المؤمنین<ع> وسائر ائمۀ اطهار بداند)). حال سؤال اینست:پاسخی ازین روشن تر که هر بهائی بخواهد بداند؟!! اول اینکه:بسیاری ازمبلغان بزرگ ایشان بابرخورد مکرر با این مطالب بازگشته وکتبی نیز بر رد بهائیت نوشته اند.که درآینده مفصل به آن خواهیم پرداخت. دوم اینکه:بسیاری ازآنها کتابهای اصلی را نمی خوانند،کتابهای نسل بعد یابه عبارتی دست بعد را می خوانند که مطالب آن یاتعمداً یا دراثر عدم درک صحیح تاریخ تغییر داده شده ومخاطب راه به جائی می برد که مقصود فرقه است.البته کفه تعمد سنگین تر است. اما شاهد را هرچه زودتر بیاورم بهتر است وقضاوت آسانتراست.اگر بخواهیم بی تعصب ماجرا راببینیم.و هی با ان قلت های بیمورد کج خلقی نکنیم.شاهد مثال: خوب روایت فوق {مسجد وکیل } که ازتاریخ نبیل صفحۀ ۱۳۷ -۱۴۱ بود.را از زبان ((عباس افندی))=(عبدالبهاء)از کتاب((مقالۀ شخصی سیاح)) صفحۀ۷ بشنوید تا تفاوت مطلب مشخص شود.چنین می آورد: ((برسرمنبر نوعی تکلم نمود که سبب سکوت وسکون حاضران وثبوت ورسوخ تابعان کردید وهمچه گمان بود که مدعی وساطت فیض ازحضرت صاحب الزّمان علیه السلام است بعد معلوم وواضح شدکه مقصودش بابیت مدینه دیگر است ووساطت فیوضاتازشخص دیگر)). ملاحظه نمودید که چگونه نعل وارونه زده می شود ویک واقعه چطور تفسیر می شود؟آیا اینگونه استفهام می شود که منظور سید باب،بابیّت از شخص دیگر یعنی حسینعلی نوری است؟!! آنوقت حسینعلی کجا بود وچه ادعائی داشت؟ که مردم بخواهند برآشوبند به سبب ادعای بابیت شخصی که قرار است بیاید و ادعایی بکند !!تازه باید بیایند وبپرسند که او کیست ؟نامش چیست؟چه ادعایی دارد؟که تو باب اویی؟!!!!!! ومتواتر سؤالاتی از این دست. مردم بخاطر تعصبات دینی برآشفتند که فلانی ادعای کذب باب امام غائب وجانشینی سید رشتی را دارد.اگر سید باب می گفت چنین ادعایی غیر دارد که مردم با او کاری نداشتند!!!!!!!!۱ به همین دلیل گفتم که بهائیان اغلب از کتب نسل بعد استفاده می کنند.واین کتابها ئی است که اغلب در اختیار آنانست. اما دلیل مهم بعدی بر رد این ادعای ((مقالۀ شخصی سیاح)) این است که هیچ گونه دلیلی مبنی بر اینکه علی محمد؛ باب حسینعلی باشد یادرجائی از نوشته های خود باب گواه بیاورد خبری نیست. شاهد ادعای من از سخنان خود باب است.آثارباب تااواخرسال۱۲۶۴بخوبی گواه است ،که او خودرانائب وباب حضرت حجت علیه السلام می دانسته و برای نمونه در((ابلاغیه الف))که پس ازجریان مسجد وکیل درسالهای ۱۲۶۱ نگاشته وبخشی ازآن درصفحات ۱۷۹تا۱۸۲جلد اول ((اثرارالآثار))آمده که برایتان نقل می کنم.بدین شرح: ((وقالوا انه ادعی الولایة واختیهاقتلهم الله بما افتروا.... ان بعض الناس قدافترواعلی کلمة البابیة المنصوصة والدعوا الرؤیة لنفسی لعنهم الله بما افتروا ما کان لبقیة الله صاحب الزمان بعدالابواب الاربعة باب منصوص ولانائب مخصوص ومن ادعی الرؤیة بدون بینه فرض علی الکل بان یکذبوه و یقتلوه اللهم انی اشهدک بانّی ماادعیت رؤیة حجتک الحق ولابابیة نفسه بنص من قبل ... واشهد ان الیوم کان حجتک محمد بن الحسن صلواتک علیه ....)). ترجمه عبارت چنین است: ((گفته اند که ادعای ولایت کرده،خدا آنها رابکشدبا این افترایی که بسته اند .... بعضی از مردم به من افترا زده اند که من ادعای بابیت منصوصی کرده ام وادعای رؤیت آن حضرت رانموده ام خدا آنها را لعنت کند به واسطۀ این افترائی که زده اند.بقیة الله صاحب الزمان بعد از آن چهارباب {عثمان بن سعید،محمد بن عثمان،حسین بن روح،علی بن محمد سیمری }باب منصوص ونائب مخصوصی نداشته وکسی که ادعای رؤیت آن حضرت را بدون بینه کند بر همۀ مردم واجب است که تکذیبش کنند واو را بکشند خدایا من تو راگواه می گیرم که ادعای رؤیت حجت بر حق تو وبابیت منصوص او را نکرده ام .... وگواهی می دهم که امروز حجت تو بر مردم محمد بن الحسن صلواتک علیه است )). دقت فرمودید که صریحاً می گوید من ادعای بابیت منصوصی نکرده ام،یعنی ادعای بابیت عام به عنوان باب رابع نموده ام. با توجه به اینکه سید باب گواهی می دهد که حجت خدا برمردم حضرت حجت بن الحسن <ع> است.دیگر جائی برای بعثت وظهور وبابیت حسینعلی باقی نمی ماند.او به صراحت حجت بر حق را صاحب الزمان معرفی می کند وظهوری دیگر ممکن نیست. باب پس از بازگشت از مسجد وکیل تحت مراقبت حکومت قرار گرفت واز ملاقات های عمومی منع شد ولی بصورت پنهانی پیروانش راتبلیغ می کرد.(۲) اواسط سال ۱۲۶۲ بیماری سخت شیراز را فراگرفت که دراثر آن متمکنان فرار کردند،آشفتگی عجیبی پدیدآمد،سیّد هم به مدد مریدانش از شیراز به اصفهان گریخت. داستان باب در اصفهان بسیار دیدنی وپیچیده وشنیدنی است.ونقطه ایجاد شبهۀ حمایت خارجی در این ماجرا از این جا آغاز می شود . البته این ماجرا در پست بعدی به رؤیت شما می رسد چون بهتر است تمام آن را پیو سته روایت نمایم. پس تابعد خدا یارتان ودست نورانیش نگهدارتان. البته زیاد منتظر نمی مانیدو اگر متوجه شده باشید هر دو یا سه روزی یکبار وبلاگ را به روز می کنم.این هم برای خود رکوردی است!!!!!!!!!! ۱-این دستور ضمن رسالۀ فضائل سبعه به وی داده شد،تلخیص تاریخ نبیل صفحۀ ۱۳۰ ۲-کواکب جلد ۱ صفحۀ ۵۲ و۵۳
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 20:49  توسط امیرمرزبان
|
به نام خداوند بخشنده مهربان
دوستان،عزیز ازاین به بعد ماجرا به قسمت های جالبی می رسدکه لازم است بادقت بیشتری پی گیری نمائید. همانگونه که می دانید جزو عقائد واخبار بی چون وچرا اینست که حضرت حجت <عج>از مکّه مکرمه ظهور می نمایندوعلی محمد درشیراز بودند که ادعای بابیت نمودند !نه حتی قائمّیت!!!!! اولاً:علی محمد به همین جهت نمی گفت من خود امام<ع>هستم.بلکه می گفت من باب امام هستم ،بعداًبهائیّت مدعی شد که علی محمد به حج رفته ودعوت خود رادرآنجاآشکار کردوحتی طی نامه ای به شریف مکه نیز این معنی راابلاغ نمود. اما درهیچ یک از کتب تاریخی چنین چیزی نقل نشده است.آنچه این معنی رابعیدترمی نماید این است که چنین ادعایی درچنین ازدحامی به سادگی انجام نمی شود.کما اینکه قبلاً نیز دو نفر ،چنین ادعا کردند وکشته شدند. یکی عبدالله العجمی درسال۱۰۸۱بودودیگری مهدی البنگالی درسال۱۲۰۳(۱) بنابراین یاباب اصلاً به حج نرفته ویاادّعای قائمیّت نکرده است.اما شاهد براین ادعا: درکتاب(( مطالع الانوار ))فارسی صفحۀ۸۲ مطلبی آمده که می تواند اشاره به این معنی باشد: ((چون باب آهنگ سفر حج نمود به حروف حی دستور داد تادرنقاط گوناگون پراکنده شوند وهمه جابدون بردن نام ونشان اوبگویند که باب موعود بابرهان متین ظاهر شده است)). ونیز درصفحۀ ۱۲۰ همین کتاب آمده است که: ((چون باب درمسجدالحرام بامیرزامحیط کرمانی شیخی ـکه رقیبش به شمار می آمد -برخوردنمودخودش را به او باب معرفة الله<<رکن رابع باقریۀظاهر>> معرفی کرد )). براحتی می توان ازاین دومطلب دریافت که او ادعای قائمیّت نکرده وگرنه به شاگردانش می گفت که:اعلام کنید قائم ظهور کرده وبه میرزا محیط هم می گفت :من قائم هستم نه باب!!!!!!!!!۱ اما این تنها شاهد براین مدعا نیست.آنچنان که درذیل به نمونه ای دیگر از بسیار دیگر اشاره می کنم.!! - بامطالعه در ((رسالۀ بین الحرمین )) <<که می گویند باب آن را دربین راه مکه ومدینه درجواب مشکلات {میرزا محیط کرمانی}نوشته >>نیز همه شاهد ارادت واظهار بندگی نسبت به حضرت حجت روحی وارواحنا فداه می باشیم. جهت تأیید این مطلب لاجرم از همان منبع ،شاهدی می آورم. - قسمت اول ازکتاب آئین باب نوشته <<علی محمد فرهوش {ع ف}بابی >> ازبخش اول رسالۀ بین الحرمین نقل می کنم.آمده: ((وانهُ لکتاب قد نزل من لدن بقیة الله امام حق قدیم.... وانهُ الامام حی عظیم.....انی عبد من بقییة الله.... واشهد بعد رسول الله فی حکم الولایة.... واشهد ان اسمائهم فی کتا ب الله علی والحسن والحسین وعلی ومحمد وجعفر وموسی وعلی ومحمد والحسن ومحمد مستور... یا ایها الملأ ان اسمعو حکم بقیة الله من لدن عبده ... )). وکاملاً مشهود است که عقائد باب همچون عقیده شیعیان بوده است. البته چون همیشه ان قلت هایی می آورند که، منظور باب از بقیة الله ؛میرزا حسینعلی نوری یا همان بهاء بوده است نه فرزند امام حسن عسگری <ع> البته به موقع راجع به آن بصورت مبسوط خواهیم پرداخت.لذا همین قدر اشاره ای کنم کهاین ادعای نادرستی است؛چون اگر منظورش ازبقیة الله،حسینعلی بوده کلاً ادعای دیگری خواهد بود که ربطی به حضرت حجت موعود اسلام نداشته.درحالی که درنوشته های باب{که قبل از این رفت}ونوشته های شیخ احمد وسید رشتی به خوبی قابل فهم است که همه از فرزند امام حسن عسگری<ع>قصد نیت دارند ونه غیر. خوب می خواستم بقیه ماجرا را بگویم اما هم خوابم می آید وهم به یکباره باشد، بدون فاصله بهتر است.پس تا انشاء الله. ۱-منتقم حقیقی تألیف عماد زاده.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:5  توسط امیرمرزبان
|
به نام یگانۀ بی همتا
خوب به اینجا رسیدیم که حسینعلی بهاء درکتاب ایقان قیوم الأسماء رامذکورمی شود. البته اشراق خاوری درجلداول کتاب(( رحیق مختوم ))صفحۀ۲۱-۲۴تمام آن بخش را آورده. خوب حتماً می پرسید اشراق خاوری دیگر کیست؟اویکی از نویسندگانی است که نزدبهائیان اعتباری داردونوشته هایش مقبول آنها است. قسمتی ازآن بدین شرح است:صفحۀ۲۲ کتاب رحیق مختوم.لازم به ذکر است که این قسمت ازتفسیر؛سورة الملک نام دارد. ((الله قدقّدر ان یخرج ذلک الکتاب فی تفسیر احسن القصص من عند محمدبن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علّی بن ابیطالب علی عبده لیکون حجة الله من عند<<الّذکر>> علی العالمین بلیغا)). منظور ازکلمه ذکرلقب خودباب است.که البته دردیگرنوشته های بهائیت نیز آمده است. فاضل مازندرانی درکتاب اثرارالآثار جلد دوم صفحۀ۱۱درتوضیح کلمۀ باب می نویسد: ((دراولین کتاب آیات خودیعنی شرح سوره یوسف نداء به عنوان بابیت مرتفع نمود قوله ...اعملو یا اهل الارض ان الله قد جعل مع الباب بابین من قبل لیعلمکم امره ...وقوله ولقد أخرجها الحجّه بقیة الله صاحب الزّمان <ع>علی بابه الذکر))(۱) منظورازباب وبابین؛ خودش باب وبابین شیخ احمد وسید کاظم است. همانطور که می بینید او خود را بنده ،<باب>و<ذکر>امام غائب می دانسته است.پس اینکه اوقائم موعود باشد یااینکه آن شب،شب بعثت او باشد مفهوم نمی شود!!!!البته بعداًمفصل دراینمورد صحبت می کنم. البته همین اظهارنزدیکی وقرب به حضرت حجت <ع> یکی ازعوامل مهم درفریب ملاحسین بشروئی است.برفرض اینکه تبانی دیگری درکار نبوده باشد.جالب است که درادامه عبارتی از عباس افندی درکتاب مقاله شخصی سیاح بیاورم: ((آغاز گفتار نمود ومقام بابیت اظهار،وازکلمۀ بابیت مراد اوچنان بود که من واسطه فیوضات،ازشخص بزرگواری هستم که هنوزدرپردۀ عزت است ودارای کلمات بی حد وحصر،به اراده او متحرکم وبه حبل ولایتش متمسک،ودرنخستین کتابی که درتفسیر سوره یوسف مرقوم نموده درجمیع مواضع خطابه هایی به او کرده واستمداد درتمهید مبادی خویش جسته وتمنای فدای جان درسبیل محبتش نموده وازجمله این عبارت است:یا بقیةالله قدفدیت بکلی لک ورضیت السب فی سبیلک وما تمنیت الا القتل فی محبّتک)). این مطلب ارادت وبندگی باب نسبت به امام عصر <ع> درسال اول ادعایش را نشان می دهد. لازم است توضیح مختصری راجع به عباس افندی ومقاله شخصی سیاح ذکر نمایم. عباس افندی تا سن۸سالگی درایران بوده ودرسال ۱۳۰۳ درخاک عثمانی کتابی درتاریخ باب،آنطور که دلش می خواسته نوشته وبرای اغفال خواننده،آن را((مقاله شخصی سیّاح)) نام نهاد تاخواننده تصور کند شخص بی غرضی پس از سیاحت ایران آن رانگاشته.!!! خوب برگردیم به مسئله ملا حسین وادعای بابیت. پس ازملاحسین ۱۷نفر دیگرازشاگردان سیدکاظم که باملا حسین همدم بودند بااو هم آواز شدند وبابیت علی محمد راپذیرفتند.این عده را((حروف حّی))نامیدند. البته درتاریخ بابیت وبهائیت به اینگونه مطالب ونامهای رمز گونه بسیار برمی خوریم که به حساب ابجد محاسبه می شود.مثال: حرف ح درابجد ۸ است وی ۱۰ =حاصل۱۸ است برابرباتعداد ملا حسین و۱۷ یارش.به همین سادگی!!!!!!۱ بعداً خواهید دید که این بازی با کلمات باعث ادعای امامت که هیچ،پیامبری که هیچ،نعوذ بالله خدایی می شود.!!!!!!!!!! ویا این عبارت رابنگرید. ((اشهد انّ علیاً قبل نبیل باب بقیة الله))دراینجا حروف نبیل با حساب حروف ابجد برابر است با حروف محمد.پس جمله ((علی قبل نبیل))می شود((علی محمد))!!!!!!!! خوب انشاءالله درفرصت بعدی بقیه ماجرا را باهم پی خواهیم گرفت. ۱-عبارت اخیرازصحیفۀ محزونۀ باب،نقل شده که ازآثارسال۱۲۶۰است.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:1  توسط امیرمرزبان
|
یا باری تعالی
دراینجاشیخیه راوامی نهیم وبه سراغ ادامه ماجرا می رویم. علی محمد باب کیست؟ علی محمد فرزند میرزا رضا بزاز شیرازی بود.ومادرش فاطمه بیگم بود.روزاول محرم الحرام سال ۱۲۳۵ هجری قمری درشیراز متولد شدودرسال۱۲۶۶ به دست حکومت وقت اعدام گردید. علی محمد درکودکی پدرش راازدست داد وتحت تکفل سید علی دائی خویش قرارگرفت.دائی او رانزد یک شیخی مسلک به مکتب فرستاد تا مقدمات زبان فارسی ؛قرآن وحساب را بیاموزد.حدود پنج سال شاگرد مکتبی بود واغلب بخاطر دیر آمدن تنبیه می شد .وی تحت تأثیرمعلم خود به شیخ احمد احسائی وسید کاظم رشتی علاقمند شدلذا بعدازدوران کودکی سفری به عراق نمود وپای درس سید حاضر شد وآرا، وافکار شیخیه را فراگرفت.((البته پیروان او وخودش اظهار می دارند که اوامّی بوده ولی مدارک خلاف این ادعا است))البته او یکسری ریاضت ها هم کشیده که عده ای معتقدند ادعاهای واهی اوبر أثر همین ریاضت ها بوده است. آورده اند که:<<تلخیص تاریخ نبیل صفحۀ ۶۶>> ((زمانی که دربوشهر به تجارت اشتغال داشته با آنکه هوا درنهایت درجه حرارت بوده؛هنگام روز چند ساعت بالای بام می رفته ومشغول نماز می شده درحالی که آفتاب درنهایت درجه می تابیده است.....)) ویا ((هنگام طلوع آفتاب به قرص ماه نظر می فرمودند ومانند عاشقی که به معشوق خود توجه کرده بالسان قلب بانیر اعظم به راز و نیاز می پرداختند؛مردم نادان چنین می پنداشتند که آن حضرت آفتاب پرست هستند)). ویا میرزا کریم خان بابی نوشته اند: ((باب در ایامی که آفتاب آب کوزه راجوش می آورده ازبام تاشام بربالی بام می ایستاده و رو به آفتاب اوراد واذکار می خوانده است)).(۱) ((دراثر همین گوشه گیری و ورد خوانی به سیدذکر شهرت یافت)).(۲) وقتی که سید رشتی از دنیارفت علی محمد هم بیکار ننشست .اوهم دست از کار وپیشه کشید وادعای باب امام غائب وریاست شیخیه را نمود.(۳) علی محمد پس ازشنیدن خبر فوت سید کاظم دست به نگارش کتابی درتفسیر سوره بقره زد.(۴) واین دلیل آن است که او خود را برای ادعای بابیت آماده می کرده است. جالب تر آنکه او درنامه ای که درسال فوت سیدکاظم به دائیش نوشت به بعضی ازطلاب پیغام داد که هنوز موقع بلوغ امر نرسیده ونباید به او نسبتی منافی اعتقادات مذهبی داده شود .(۵) در اینجا دقیقاً می توان نتیجه گرفت که عده ای مدام درحال تحریک او به دعوی بابیت بوده اندواو زمان رامناسب نمی دیده است. >> آغاز ادعای بابیت << شش ماه پس از فوت سید رشتی جمعی از طلاب شیخی ؛خسته وکوفته درجستجوی رکن رابع به شیراز رسیدند .بین ایشان ملاحسین بشروئی(ازمردم بشرویه خراسان)به سیّد که در درس سید رشتی آشنائی پیداکرده بودند برخورد نمودند.(۶) به منزل سید باب رفت؛ان شب پنجم جمادی الاول ۱۲۶۰ هجری قمری بود. باب که اشتیاق بسیار ملاحسین را درشناختن جانشین سید رشتی دید خود را رکن رابع وباب امام عصر<ع> وانمود. این شب رابهائیان شب مبعث((نقطه اولی))می دانند وجشن می گیرند ومبدأتاریخ خود را به نامهمین شب یعنی((تاریخ بدیع)) می دانند. ملاحسین نپذیرفت وبرهان خواست.همان شب میرزا علی محمد مختصری در تفسیر نخستین آیات سوره یوسف نگاشت که بعدها به وسیلۀ خود او تکمیل شد وقیوم الاسماء نام گرفت که بصورت نسخه خطی موجود است که ملاحسین بادیدن آن بابیت وی راپذیرفت. اما چندسوُال/ ۱-چرا طلاب شیخی برای یافتن رکن رابع به شیراز آمدند ودر عراق که معدن علم وعلماُ بود به جستجو نپرداختند؟ ۲-چه شد که درشیراز مستقیم به سراغ علی محمد آمدند ؟بااین که درشیراز علماِ بسیار برتری بودند وچراسید رشتی در صورت برتری خود اورا معرفی نکرد؟ ۳-واقعاًچرا ملاحسین با این دلیل بی پایه بابیت راپذیرفت؟هر طلبه آشنا به زبان عربی می تواند ازاینگونه تفاسیر بنویسد.و....... ویا حداقل نشانه ای بیاوردکه از عهده دیگران برنیاید. جالب اینکه این کتاب قیوم الاسما، نزد بهائیان اعتباری دارد. طبق نوشته حسینعلی بهاء که درآینده از او خواهم گفت؛درکتاب ایقان خود چنین می گوید: ((اول واعظم وجمیع کتب باب است)) صفحۀ ۱۸۰ خوب دیگر وقت ندارم .بقیه باشد تا وقتی که خداوند حّی سبحان عنایت فرماید.یاعلی ۱-هشت بهشت صفحۀ ۲۷۶ ۲-کواکب الدریه جلد۱ صفحۀ۳۴ ۳-کواکب الدریه جلد۱ صفحۀ۳۵ ۴- نمی دانم جزءاول این تفسیر به طبع رسیده یانه ۵-آیتی درجلد اول تاریخ خود صفحۀ۳۴ ۶-کواکب الدریه جلد۱ صفحۀ۳۹
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 20:13  توسط امیرمرزبان
|
به نام خداوند بخشنده مهربان قسمت سوم نقد شیخیه
يكم . با توجه به آنچه گذشت ، روشن مي شود كه شيخ احمد ، اصطلاحاتي را از فلسفه اشراق گرفته . بدون آنكه به عمق آنها پي ببرد ، آنها را به عنوان مشخصه هاي اصلي آيين و مذهب خود قرار داده است . پيروان مكتب او نيز در توجيحه اين كلمات،به تناقض گويي مبتلا شده اند.اين تهافت گويي در كلمات شيخ احمد و رمز و تاويل و باطن گرايي در آنان ، باعث شد كه فرزندان او به نام محمد و علي – كه از عالمان و فرهيختگان بودند – به امكار روش پدر و بلكه گاهي استغفار بر او و گاهي به تكفير او مشغول شوند . 23
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:58  توسط امیرمرزبان
|
نسبت به نشاهاولويت است و آن برزخي است كه بعد از نشاه دنيويه است , از مراتب معارج است و او را و آن برزخي كه قبل از نشاه دنيوي از مراتب تنزلات او است و او ار نسبت با نشاه دنياجزويه و لطايف و كثايف و اعمال ومجمع البحرين وجوب و امكان است – باشد كه صور اعيان جميع اشيا از مراتب كليه ودنيوي آخريت است ... و معناي دوم آنكه شهر جابلقا مرتبه الهيه – كه مجمع البحرين وجوب و امكان است – باشد كه صور اعيان جميع اشيا از مراتب كليه و جزويه و لطايف و كثايف و اعمال و افعال و حركات و سكنات در او است و محيط است " بما كان و ما يكون " در مشرق است ؛ زيرا كه در يلي مرتبه ذات است و فاصله بينهما نيست , و شموس و اقمار و نجوم اسما و صفات و اعيان از مشرق ذات طلوع نموده و تابان گشته اند و شهر جابلسا نشاه انساني است كه مجلاي جميع حقايق اسماي الهيه و حقايق كونيه است . هرچه از مشرق ذات طلوع كرده در مغرب تعين انساني غروب نموده و در صورت او مخفي گشته است . 15
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 21:40  توسط امیرمرزبان
|
شيخ احمد احسايي، گرچه در حوزههاي علوم ديني حضور داشت؛ اما كمتر به درس اساتيد حاضر ميشود و مدعي بود كه در فراگيري علوم، شاگرد كسي نبوده و تنها آنچه را ميداند از راه خواب به دست آورده است. شاگردان او نيز اين ادعا را دربارهي استاد خود تصديق ميكردند.1 اين نكته به رغم آن كه حكايت از نوع بلوغ و رشد فكري دارد، ميتواند نشانگر نقطه ضعفي نيز باشد؛ زيرا برخي از علوم و معارف، چيزي نيستند كه در قالب الفاظ و مفاهيم قرار گرفته و هركسي بتواند بدون استاد آنها را به دست آورد. همان طور كه در مورد فلسفه و عرفان هميشه تذكر دادهاند كه خواندن اين درسها، بدون استاد موجب زحمت براي خود و ديگران ميگردد. پيروان شيخيه، چنان در حق شيخ احمد مبالغه كرده كه ادعا نمودهاند: «شيخ خدمت حضرت حجّت (عجل الله تعالی فرجه) رسيده است.2اين درحالي است كه حتي برخي از بزرگان، به انحراف و بلكه تكفير شيخ احمد، حكم دادهاند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 21:16  توسط امیرمرزبان
|
|
|